خسته از ندیدنت - تاریخ: 1396/2/2 ساعت: 11:48
سهشنبه شب سال مادره! مثل یه دروغ بزرگه... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حا
حیدر - تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 6:44
- حیدر... چرا این کار رو کردی؟! لبخند میزنه و میگه: * اگه بابات بود هم همین کار رو میکرد... #بادیگارد . . حیدر اسم قشنگیعه...
عادت - تاریخ: 1396/1/16 ساعت: 19:31
ازم میپرسی: کنار میآی با مسئله؟ الان تقریبا یک ساله که گذشته... میخواستم بگم اینا رو برات اما بغضم و چشمام نمیذاشتن! میخواستم بگم که من همون صبحی که از خواب بیدار شدم و فهمیدم چی شده، وقتی ناتوانی محض خودم و مامان و بابام و همهی دکترا رو دیدم که شب خوابیدیم و صبح، رفتنش و بعدش اشک همدیگه رو
برگرد زمان! - تاریخ: 1396/1/16 ساعت: 19:31
امسال وقتی میرفتیم ورزشگاه، بچه کلاساولیا هم ژیمناستیک داشتن و میدیدمشون، همش با خودم میگفتم که چهقد از سنم راضیام! چهقد دوست ندارم جاشون باشم! همیشه همینطور بوده، هیچوقت دوس نداشتم برگردم عقب، به جز دیشب. دیشب از ته دلم میخواستم که بشم یه بچهی سه ساله! که بشم یه بچه مثل خدیجه! که وقتی خ
۳ - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 11:46
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
جیم مثل جای خالی - تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 11:46
امسال سالی بود که دو تا روز مادر داشت! شما روز اول بودی و امروز نبودی... روز اول کارت تبریکت رو از بچهها تحویل گرفتی و دیروز کارت تبریکت رو گذاشتن کنار عکست... روز اول من بغلت کردم و بوسیدمت ولی دیروز پدر بغلم کردن و گفتن گریه نکن... توی فیلمی که روز مادر اول گرفتیم، میگن انشاءالله روز مادر ۱۲۰ سالگ...
مجاز - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 15:18
کشمکش سر اینکه کی زودتر از در بره بیرون، بس بود برای این که من تو رو با خودم بیارم خونه... :)
قشلاق - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 22:16
روی زمین نشسته بودم و فیزیک میخوندم. روبهروم دراز کشیده بود و فیزیک میخوند. هر چند دقیقه یه بار، چشاش میرفت. میزدم به پاش که بیدار شو! چشماش رو تا ته باز میکرد و فیزیک میخوند دلم میخواست فیزیک رو بذارم کنار و نگاهش کنم، فقط نگاهش کنم... ادامه مطلب
۶۹۱ - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 4:03
ینی سال دیگه، این موقع، ما تو چه حالی هستیم؟ #نگرانی
فصل پنجم، صوت - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 14:23
- زیر و بم بودن صدا، حتا گاهی به گوش آدما هم بستگی داره... میگیم گوش طرف سنگینه... گوش طرف سنگینه، میشنوم و میرم تو حال خودم. یاد روزهایی میافتم که میاومدم تو خونه، میدیدم صدای تلویزیون تا آخر زیاده و مادر چسبیده بهش. صدام رو نمیشنوه که صداش میکنم! نه میتونم داد بزنم و صداش کنم، نه میتونم دستم رو بذ...
مربی از ریشهی ربب - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 14:23
- دیگه نمیدونم ارتباط این بیت رو با قبلی چه جوری درست کنم! * فعلن تا همینجاشم یه چیزی گفتی توقع نداشتم بگی!! - میشه اینو معنیش کنم ی دقه؟ * نه به معنی کردنت نیازی نداریم... :| من دیگه وااااقعن از این کلاس خسته شدم!
هیژده - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 14:23
الان، نه روز گذشته. ینی شدم هجده سال و نه روزه... نه روز پیش توی مدرسه، من رو با چشمهای بسته کشیدن توی اون اتاق کوچیک و با تمام توانشون تولدت مبارک رو فریاد زدن... وقتی که برام شمع گرفته بودن سعی کردم تکتکشون رو نگاه کنم، دلم میخواست ازشون عکس بگیرم وقتی دارن هجده شماره رو برام میشمرن... #دلم_تنگ_می...
مامانبزرگه - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 14:23
مامانبزرگه از زور ناراحتی، گریه کرد و خوندماغ شد و اشهدش رو خوند. امیر گریه کرد و داد زد و باباش رو صدا کرد. مامان و باباش و منیره اومدن و مامانبزرگه آروم شد. منیره گریه کرد. مامانبزرگه بغلش کرد و گریه کرد. ادامه مطلب
B - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سه فصل یا... - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
این تقصیر من نبود که دیر رسیدم! حالا باید گاهی فقط نگاه کنم...
خانهای کنار ابرها - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
توی فیلم، وقتی مادربزرگ مریم فهمید که پسرش شهید شده، گیج و گنگ توی حیاط راه میرفت و در و دیوار حیاط و آسمون رو نگاه میکرد. یاد خودم افتادم. وقتی که فهمیدم مادر دیگه رفته، رفتم توی حیاط تا یه جای خلوت زیر آسمون خدا پیدا کنم، ولی نبود! همه جا آدم بود، همه جا!
مضحک - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
معلمهای دیگهمون، بدعادتمون کردن... که وقتی برای یه درس میریم سراغ درسنامهی کتابکارها، فک میکنیم معلم کارش رو درست انجام نداده... #هع
فیزیک - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
هر سال آخر امتحان ترم یه برگهای به زور میدن دست ما، به عنوان نظرسنجی در مورد معلمها. یکی از سوالها فک کنم اینه که آیا معلم برا شما علاقه ایجاد کرده است؟ خب باید بگم آقای ژاله من رو ترکونده...
خریدارم - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
میآد میگه میفروشم! نمیپرسم چند، نمیگم چهقدر و فقط میخرم... گره میزنم. گرهی کور
بیست و هفتیها - تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
ما، این طوری میریم سفر ولی، اینکه چهطوری بر میگردیم حالا بماند... () #آخرین_سفر_بیست_و_هفتی

برچسب‌های مرتبط

ز کوی بلاکشان | زکوی یار می آید | ز کجا آمده ام | پنهان چو دل | پنهان چو دل همایون شجریان | پنهان چو دل همایون | صعب وشاق | آهو خردمند | آهو به انگلیسی | لبهایم را می خندیدی چشمانم را می باریدی