آقای نورمحسنی
-
تاریخ: 1395/11/4 ساعت: 3:46
او تنها کسی عه که من با دیدن خندهش میتونم انقد بخندم که دلم درد بگیره حتا وسط گریهم...
ز-ک
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:26
تو ده ما اذان گفتن...
پنهان چو دل
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:26
حال خوب! متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">
صعب
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:25
کارای سخت هم قشنگان و هم ادما رو قشنگ میکنن
آهو
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:25
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
چشمانم را میباریدی...
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:25
گریه دارم من! گریه...
پرستار
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:25
توی این خونه، قبلن وقتی کسی مریض میشد و آمپول میگرفت، نمیرفت درمانگاه دروس تا براش بزنن. میرفت درمانگاه مادر! اما الان کنار اون لوح پرستاری، یه نوار روبان سیاه هست...
سریال
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:24
دیروز وقتی از در چوبی خونه وارد راهپله شدم، صدای بلند موسیقی معمای شاه رو شنیدم. صدای بلند یه سریال که از طبقهی اول میآد... مثل قبلنا. فقط فرقش اینه که اگه الان وارد خونه بشی مادر رو نمیبینی که به تلویزیون چسبیده باشه و غرق فیلم باشه... دلم برا اون روزا تنگ شده
ببین مرا
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 11:24
نگاههای تو قشنگن، خیلی... ادامه مطلب
افسرده
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 0:08
قبل از این که از در حیاط برم بیرون جوراب هام رو درآوردم، از در حیاط وارد شدم و قطره های آب از روی زمین ریختن روی پاهام و خیسشون کردن... هنوز به تور والیبال نرسیده بودم که همه ی لحظه های آخرین بارونی که پارسال توی بهار اومده بود و با زهرا توی حیاط دعا کردیم یادم اومد. اول دعا کردم که مادر خوب شن، بعد...
خواب
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 0:07
پدر خواب می بینن که مادر اومدن و دارنبهشون لب خند می زنن و من خواب می بینم که دوباره ختمه و دارم زار می زنم.
دوستی ساده
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 0:07
من همهی دفعاتی که توی کلاس هوار زدی و خوندی رو به خودم گرفتم!
نبض
-
تاریخ: 1395/8/24 ساعت: 0:07
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مثل فیلم خارجیها ( D: )
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 0:29
کویر
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 0:28
دیروز صبح داشتم فکر میکردم که چرا من حتا یه دونه عکسم ازش ندارم که خودم گرفته باشم! بعد دیدم ازش عکس گرفتم فقط عکسها دست من نیس!! یعنی برعکس شده معمولن من یه قسمتی از عکسهایی که گرفتم رو رو نمیکنم، حالا یه سری عکس توی کویر ازش گرفتم که خودم ندارمشون!!! ولی اون عکسها از قشنگترین پرترههایین که تا حالا...
Be quiet
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 0:28
من هنوزم گاهی یاد اون صدایی میافتم که پشت سر هم میگفت: «مادر مرده؟ آره؟» و هیچکس دهن اون بچه رو نمیبست حتا وقتی که اون جمله رو به پدر گفت...
باران صبحی
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 0:28
ما الان باید شب سکوت کویر بذاریم تو گوشمون و از پنجره بارون رو نگاه کنیم، یا حتا باید بخوابیم. ولی داریم می ریم مدرسه!!
دومِ سومین
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 2:45
آبان! امسال با همهی سالها فرق داره... دوستش خواهم داشت!
سوغات سامرا
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 2:45
آقای مودب!!
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 21:37
با وجود وضهیت مبهم (!) شیمی، تونستم به احسن وجه حرف آقای پور رو نقض کنم!